تبليغاتX
«-(¯`v´¯)-»زندگی«-(¯`v´¯)-»

«-(¯`v´¯)-»زندگی«-(¯`v´¯)-»

کاش آسمان برای نازنینی که هیچکس را جایگزین نامش نخواهم کرد همیشه نیلی باشد!

چشمای تو بسته شدن

باز پر کابوسه دلم

چشماتو وا کن عزیزم

وگرنه میپوسه دلم

میخوام چشاتو وا کنی

بازم منو نگاه کنی

میخوام توی چشات برام

 جهنمی به پا کنی.....

هنوز من از دلخوشیام

چیزی نگفتم واسه تو

چجور باید ببینم

کفن شده لباس تو

چشاتو وا کن تا برات

از عقده هام چیزی بگم

میخوا م برات قصه از این

ابرای پاییزی بگم .....

این همه از تو گفت دلم

ساکت و سردی واسه چی

غصه ی با تو گفتنو

بدون تو بگم به کی!؟.....

+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/08ساعت 9:33  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

 

هرکس در درون خود تصويری از زن دارد که آن را از مادرش می‌گيرد. و اين
همان چيزی است که تعيين می‌کند آيا او در رفتار با زنان به آنان احترام

می‌گذارد يا آنان را خوار می‌شمارد يا روی هم رفته نسبت به آنان

بی‌اعتناست.

فردريش نیچه

پ.ن : همتونو دوس دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/27ساعت 23:13  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

گویند سنگ لعل شود در مقام سنگ

آری شود

ولی

به خون جگر شود......

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/30ساعت 15:53  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

نمیدونم چمه چرا اینجوری شدم!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه 1390/05/14ساعت 1:28  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

مردم اغلب بی انصاف ، بی منطق و بی محورند ،ولي آنان را ببخش!

اگر مهربان باشي تورا به داشتن  انگيزه هاي پنهان متهم ميكنند،ولي مهربان باش!

اگر موفق باشي دوستان دروغين و دشمنان حقيقي خواهي يافت ،ولي موفق باش!

اگر شريف و درستكار باشي فريبت ميدهند ،ولي شريف و درستكار باش!

آنچه را در طول ساليان سال بنا نهاده اي شايد يك شبه ويران كنند،ولي سازنده باش!

اگر به شادماني و آرامش دست يابي حسادت ميكنند ولي شادمان باش!

نيكي هاي درونت را فراموش ميكني ولي نيكوكار باش!

بهترين هاي خود را به دنيا ببخش حتي اگر هيچگاه كافي نباشد .

و در نهايت ميبيني هر آنچه هست همواره ميان تو و خداوند است  نه ميان تو و مردم !

"دكتر علي شريعتي"

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/04/12ساعت 11:38  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

جمعه ی سختی بود

بسی سخت و دردناک.........................................................................

 

 

دلم برای خودم تنگ شده..............................

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/04/04ساعت 11:54  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد ، در عزایش گوسفندها سربریدند ( شریعتی )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/04/01ساعت 15:59  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

salam dustan bayad begam ke nemidunam key dobare up mik0nam faqat oumidvaram zod biam . vasam doa konid va az khoda bekhayd ke zod ye rah jelo pam bezare.merc:x
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/01/24ساعت 15:4  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

ای دل غم جهان مخور این نیز بگذرد ، دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد. . . . .
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/12/16ساعت 21:58  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

“نامه چارلی چاپلین به دخترش” را می‌خوانیم:

دخترم جرالدین، از تو دورم ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود. تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه تاتر با شکوه (شانزلیزه). این را میدانم چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیرخان تاتار شده است.

جرالدین، در نقش ستاره باش و بدرخش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم و امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمان ها برو ولی گاهی هم به زمین بیا و زندگی مردم عادی را تماشا کن. زندگی آنان که پاهایشان از بینوایی میلرزد و هنرنمایی میکنند.

من خود یکی از ایشان بوده ام. دخترم تو درست مرا نمی شناسی! در آن شبهای بس دور با تو قصه های بسیار گفتم اما غصه های خود نگفتم که آن هم داستانی بس شنیدنی دارد. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بدتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند و سکه آن رهگذر غرورش را خرد میکند. با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنی که بمیرند حرفی نباید زد.

دخترم دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تاتر بیرون می آیی آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را جویا شو و اگر باردار بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت مبلغی پنهانی در جیبش بگذار. به نماینده خود در پاریس گفته ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد ولی برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب آن رابفرستی. دخترم گاه و بیگاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یکبار بگو : من هم یکی از آن ها هستم.

تو واقعا یکی از آنان هستی نه بیشتر. هنر قبل از آنکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی همان لحظه تاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاریس برسان من آن جا را خوب می شناسم. آن جا بازیگران همانند خویش را خواهی یافت که از قرنها پیش زیباتر از تو چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنر نمایی می کنند اما در آن جا از نور خیره کننده تاتر(شانزه لیزه)خبری نیست.

دخترم جرالدین، چکی سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این برای یک مرد فقیر و گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست این نیازمند گمنام را اگر بخواهی در همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برایت حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول این فرزند بیجان شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته و همیشه و هر لحظه برای بندبازان روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام.

اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم برروی زمین استوار و گسترده بیشتر از بندبازان بر روی زمین استوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبها ترین الماس دنیا تو را فریب دهد و آن شب است که این الماس آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفریبد و آن روزی است که بند بازی ناشی خواهی بود و همیشه بندبازان ناشی سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند که بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی با او یکدل باش و براستی او را دوست بدار. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف عشق که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است.

دخترم برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است. حرف بسیار برای تو دارم ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام نامه را پایان می بخشم : “انسان باش. پاکدل و یکدل زیرا گرسنه بودن صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است”

 

 

 

پ.ن ۱- دیگه برام مهم نیس کی میاد بلاگم .دوستای نتیمو خیلی دوست دارم ولی واسه نظر یا هر دلیل دیگه ای نیس که میام واسه دل خودم و فقط به خاطر اینکه یادم بمونه همتونو ..... مهم نیس حتی اگر منو یادتون رفته باشه.مهم اینه که من به یادتونم ......

پ.ن۲-خدا جونم من اینجام

+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/07ساعت 23:6  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است
در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند
چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنودآنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند
اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند
گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند
رابرت. ن . تست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/12/01ساعت 19:13  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

 

 

معبودا،

مرا به بزرگي چيزهايي كه داده اي

 آگاه و راضي كن!

تا كوچكي چيزهايي كه ندارم

 آرامشم را به هم نريزد

+ نوشته شده در  جمعه 1389/11/22ساعت 10:12  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

شريعتي جونم دوست دارم

خدايا! ...
رحمتی کن

تاايمان ،
نام و نان برايم نياورد! ...
قوتم بخش ،
تا نانم را ،
و حتی نامم را ،
در خطر ايمانم افکنم! ...
تا از آنانی نباشم که ،
پول دين را می گيرند ،
و برای دنيا کار می کنند! ...
بلکه از آنانی باشم که ،
پول دنيا را می گيرند ،
و برای دين کار می کنند! ...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

شرافتِ مرد ، به بکارتِ زن ميماند! ...
يکبار که لکه دار شود ، ديگر قابل جبران نخواهد بود! ...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو

 که در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش

پ.ن۱-چرا اینقدر شریعتی رو میدوستم خودمم نمیدونم راسیتش!:دی

پ.ن۲-حال داشتین ادامه مطلبم بخونین نخواستم پستم زیاد طولانی بشه

 


~>ادامـــ ـــ ـ ـــ ـــه<~
+ نوشته شده در  جمعه 1389/07/16ساعت 22:4  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

سلام

معذرت که دیر اومدم  .چن روز نت قطع بود تازه امروز وصل شد

سعی میکنم تو اولین فرصت جواب محبتاتون رو بدم

من برم آماده شم واسه مدرسه

بازم معذرت

+ نوشته شده در  شنبه 1389/07/03ساعت 12:4  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥ 

:)

خدایا....

من اگر بد کنم .تو را بنده های خوب فراوان است...

اما اگر تو مدارا نکنی !

مرا خدای دیگر کجاست ؟؟

"دکتر شریعتی"

 

پ.ن ۱- با یه پست خیلی خلاصه ولی دلنشین حال کنید

پ.ن۲-شاد بودن تنها انتقامی ست که میتوان از غم گرفت . همیشه شاد باشین !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/06/29ساعت 13:3  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

قشنگ ترین لحظه ها :) :">

بهترین لحظات زندگی از نظر چارلز اسپنسر چاپلین (چارلی چاپلین) 

-  عاشق بشی
 - آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
 - بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
هزار تا نامه داری
 - برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
-  به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
 - به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
 - از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه
 - آخرین امتحانت رو پاس کنی
 - کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
-  توی شلواری که سال گذشته ازش استفاده
می کردی پول پیدا کنی
 - برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
بهش بخندی
 - تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم
طول بکشه
-  بدون دلیل بخندی
 - بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره
از شما تعریف می کنه
 - از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
هم می تونی بخوابی
-  آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما
می آره
 - عضو یک تیم باشی
 - از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
 - دوستای جدید پیدا کنی
-  وقتی "اونو" میبینی دلت هری
بریزه پایین
 - لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
 - کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
 - یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
ببینید که فرقی نکرده
 - عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
 - یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره
 - یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
احمقانه ای کردند و بخندی
و بخندی و
باز هم بخندی.....


اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند
قدرشون رو بدونیم

زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه

یک هدیه است که باید ازش لذت برد

وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه کردن به تو نشان میده
تو 1000 دلیل برای خندیدن بهش نشون بده

 

 

پ.ن ۱-بهترین لحظه های زندگی شما چه زمانیه؟

پ.ن ۲-همین دیگه


راستی من یادم رفت همون روزی که آپ کردم بگم که بهترین لحظه ی زندگیم چه زمانیه!

من هر روز یه چیز رو دور و برم میبینم و هر روز هم بیشتر بهش ایمان پیدا میکنم   :خـــــــــــــــدا بهترین لحظه برام لحظه ایه که خدا بهم توجه خاصی داره و خدا هم بهترین چیز رو تاحالا بهم داده...

..................................................................آرامش...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/16ساعت 17:43  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

بهشت و جهنم!!!

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید و به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

 

 

تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را برای ديگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشيد، اين پيام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به ياد داشته باشيد که من هميشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/10ساعت 21:39  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

لبانت ..
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را  به شرمی چنان مبدل می کند
که جانداری  غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان دراید
 

                                 بوسه ها     بوسه ها

       
و گونه هایت ....با دو شیار مورب
که غرور تو را هدایت می کنند و
سرنوشت مرا


که شب را تحمل کرده ام
بی آن که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،


هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست
که من به زندگی نشستم!

و چشمانت راز آتش است
عشقت پیروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد

و آغوشت

اندک جائی برای زیستن  و ....اندک جائی برای مردن


و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند


کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد

توفان
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،


و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند

بگذار چنان از خواب بر ایم
که کوچه های شهر
حضور مرا دریابند


دستانت از آتش است
ودوستانی که یاری می دهند
تا دشمنی
از یاد برده شود


پیشانیت ایینه ای بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زیبایی خویش دست یابند

دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟

تا  در آیینه پدیدار آئی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه ها ودریا ها را گریستم
ای پری وار درقالب آدمی
که پیکرت جزدر خلواره ناراستی نمی سوزد!


حضورت بهشتی است
که گریز از جهنم را توجیه می کند،
دریائی که مرا در خود غرق می کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم
وسپیده دم با دستهایت بیدار می شود ...

 

"احمد شاملو"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/05/06ساعت 18:20  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

نیایش . . . .

مهربان خدای خوب من

به خاطر آرامشی که ارزانیم داشتی از تو ممنونم

به خاطر رفع دغدغه ها و امنیتم از تو ممنونم

به خاطر جسم سالم و نشاط و شادابیم از تو ممنونم

به خاطر آگاهی و داناییم  از تو ممنونم

به خاطر گذشت و بخششم از تو ممنونم

مهربان خدای خوب من

به خاطر امیدواری به لطف بی پایانت از تو ممنونم

به خاطر رزق و روزی حلال و فراوانم از تو ممنونم

به خاطر همنشینی با خوبانت از تو ممنونم

به خاطر خانواده ی خوبم از تو ممنونم

 به خاطر توفیق بندگیم از تو ممنونم

به خاطر زندگی جدیدم از تو ممنونم

به خاطر میل به تحول و تولد دوباره ام از تو ممنونم 

به خاطر وجود شکر گذار و سپاسگذارم از تو ممنونم

ای خالق دلسوز و مهربان

از تو برای همه آرامش الهی  می طلبم

برای همه سلامت و تندرستی  می طلبم

برای همه  دلی شاد و قلبی مهربان  می طلبم

برای همه گشایش امور  می طلبم

برای همه توفیق هدایت الهی  می طلبم

و برای همه معنویت روز افزون  می طلبم

خدای قادر من

هم اکنون به لطف بی کرانت

همه چیز و همه کس توانگرم  می سازد

و باور دارم

قدرت بی پایان تو

و دست مهر و یاریت

به همراه لطف سرشارت

از بهترین و رضایت بخش ترین راه ها

به یاریم  می شتابد

پس آسوده خاطر

اداره ی عالی همه ی امورم

و گشایش همه ی مسائلم  را

به اراده ی قدرتمند تو  می سپارم

 

 

بار الها به تو قول میدهم     /     و بر سر این تعهد  می مانم

که هر روزم به لطف و توفیق تو      /  بهتر از روز قبل باشد 

و نه برداشت منفی کنم      /       و نه کلام منفی بر زبان آورم

و نه نا سپاسیت گویم.......

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/25ساعت 14:4  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

...تا صبح

قطره قطره اشکهایم را در شبهای تیره و تار زمستان شاهد میگیرم...

تمام شب هایی که پا به پای  قطره های باران باریدم..

تمام روزهایی که من و خورشید به انتظارت نشستیم...

خورشید غروب میکرد

و من

باز هم دست در دست ستاره ها تا صبح ...

هجی میکردم 

واژه ی انتظار را....!

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/18ساعت 8:49  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

آیدا در آینه...

یک روز

شاید...

یک روز

که آفتاب گیسوی نقره ای دماوند پیر را نوازش میکند

در یک غریو تندر بارانی

در یک نسیم نوازش گر بهار

شاید...

واژه ی لبخند به سرزمین سوخته ی من بازگردد ..

امید ...

کوبه ی در را بفشارد

و سپیدی ...

جای تمامی این سیاهی ها را پر کند...

آن روز بر مردگان نیز

سیاه هم نخواهم پوشید ...

حتی بر عزیزترینشان....!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/15ساعت 10:42  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

واااای خدای بزرگ

                                       

                                    من چقدر خوشبختم....

 

 

برام دعا کنید...

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/11ساعت 8:36  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥ 

 

ساقه های نیلوفری از پایه های عرش بالا رفته و سریر ولایت را به عطر وجودی خود آراسته اند، تا او بیاید و بر تکیه گاه پوشیده از رازقی آن تکیه زند. درون کعبه چه غوغایی است امروز! ملائک، بال در بال گستره آسمان ها را پوشانیده اند و جبرائیل و میکائیل و اسرافیل حلقه خانه کعبه شدند تا پر به نور وجود او بسایند! طنین نام او هلهله شادی ملائک است. جام های افلاکی عاشقان به سوی او می آیند و گیسوان سیاه شب به یمن وجود او گل خنده های نقره ای را در میان آبشار آسمانی اش تقسیم می کند؛ چرا که

امشب علی (ع) می آید!...

 

بهترین بابای دنیا روزت مبارک...از ته دل دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/04ساعت 23:55  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضی او مورد پذیرش قرار گرفت .

قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد . پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست یا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !

مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت . پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به درآورد . مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .

وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد . پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !

 

۱- چه پیرزن شیطونی

۲-امروز یه توپ داشتیم قلقلی بود والیبال بازی کردیم رفت بالا پشت بوم دیگه نبود

۳-تارا  کوشیــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟

۴-دلم واسه محمد و ساحل تنگ شده

۵-ببخشیدا ولی یه سر به ادامه مطلبم بزنین


~>ادامـــ ـــ ـ ـــ ـــه<~
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/01ساعت 21:2  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

مردی در حال تمیز کردن ماشین خود بود که متوجه شد پسر 8 ساله اش بر روي ماشين خط مي اندازد مرد با عصبانيت چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد بدون اينكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود در بيمارستان كودك انگشتان دست خود را از دست داد کودک پرسيد : پدر انگشتان من كي دوباره رشد مي كنند ؟ مرد نمي توانست سخني بگويد ، به سمت ماشين بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين وچشمش به خراشيدگي كه كودك كرده بود خورد كه نوشته بود ( دوستت دارم پدر!)

 

 

۱- چرا زود قضاوت کنیم ؟؟

۲-دلم گرفته

۳- تارا حداقل تو یه معجزه کن

۴- زیاد حسش نیس که  مطلب بنویسم اگه کمه یا تکراری یا بی معنی به بزرگی خودتون ببخشین!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/01/22ساعت 20:13  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

جالبه!


دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را میگذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:

1. مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
2. یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
3. وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
4. استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
5. باعث فرسایش اجسام می شود.
6. حتی روی ترمز اتومبیل ها اثر منفی می گذارد.
7. حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است.


 از پنجاه نفر فوق، 6 نفر دادخواست را امضا کردند، 43 نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر میدانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/10ساعت 15:29  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

لطفا بخونید

با سلام ,
خدا جان , حرفهایم را توی نیم ساعت باید براتان بنویسم
خودتان میبینید که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفه کلید چقدر عرق میریزم
خداجان , از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که شما یک ایمیل داری که هر روز چکش میکنید هم خوشحال شدم , هم ناراحت
خوشحال به خاطر اینکه می توانم درد دلم را بنویسم
و ناراحت از اینکه ما که توی خانه مان کامپیوتر نداریم
ما توی خانه مان دو تا اتاق داریم
یک اتاق مال آقا جان و ننه مان است
یکی هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ
دو تا پشتی نو داریم که اکبر آقا بزاز , خواستگار زهرا برامان آورده
یک کمد که همه چیزمان همان توست
آشپزخانه مان هم توی حیاط است و آقاجان تازه با آجر ساختتش
ما هم مجبوریم برای اینکه برای شما ایمیل بزنیم دو هفته بریم پیش رضا ترمزی کار کنیم تا بتونیم پول یک ساعت کافی نت را در بیاریم
خداجان , جان هرکی دوست دارید زود به زود ایمیل هاتان را چک کنید و جواب ما را بدهید
ما چیز زیادی نمی خواهیم
خدا جان , آقاجانمان سه هفته است هر دو تا کلیه اشان از کار افتاده و افتاده توی خانه
خیلی چیز بدیست
خداجان , ما عکس کلیه را توی کتاب زیستمان دیده ایم , اندازه لوبیاست , شکم اقاجان ما هم مثل نان بربری صاف است , برای شما که کاری ندارد ,
اگر می شود , یک دانه کلیه برایمان بفرستید ,
ما آقاجانمان را خیلی دوست داریم , خدا جان
الان بغض توی گلومان است , ولی حواسمان هست که این آدم های توی کافی نت که همه شیک و پیکن , نوشته های مارا دزدکی نخوانند ,
چون می دانم حسابی به ما می خندند و مسخره مان می کنند
خدا جان , اگر می شود یک کاری بکن این اکبر آقا بزاز بمیرد , آبجی زهرامان از اکبر آقا بدش می آید
اما ننه می گوید اگر اکبر آقا شوهر زهرامان بشود وضعمان بهتر می شود
خداجان اکبر آقا چهل سال دارد و تا حالا دو تا زنش مرده اند , آبجی زهرامان فقط سیزده سال دارد خداجان
الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حرف ها ی روی صفه کلید را پیدا می کنم
خداجان اگر پول داشتم هر روز برای شما ایمیل می زدم
خوش به حال آدم پولدارها که هم هر روز برایت ایمیل می زنند
تازه همایون پسر همسایه پولدارمان می گفت با شما چت هم کرده است
خوش به حالش
خداجان , اگر کاری کنید که حال آقاجانمان خوب شود خیلی خوب می شود
چون قول داده اگر حالش خوب شود برود سر گذر کار پیدا کند و بعد که پول گیرش آمد یک دوش بخرد بذارد توی مستراح
خداجان , ننه بزرگ از این کار که حمام توی مستراح باشد بدش می آید ولی آقاجان می گوید حمام خانه پولدار ها هم توی مستراحشان است
خدا جان ننه بزرگ ما خیلی مواظب نجس پاکی است و گفته است هرگز به این حمام اینجوری نمی رود
ولی خداجان راستش من وقتی خیلی از حمام رفتنم می گذرد بدنم بوی بد می گیرد و همکلاسی هایم بد نگاهم می کنند
راستی خدا جان , چه خوب شد که به ما تلویزیون ندادی ,
یکبار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که آدم های توی تلویزیون چه غذاهای خوشگلی می خورند ,
حتما خوشمزه هم هست , نه ؟
تا سه روز نان و ماست اصلا به دهانم مزه نمی کرد
بعضی وقتها , ننه که از رختشویی برمی گردد با خودش پلو می آورد ,
خیلی خوشمزه است خداجان , ننه می گوید این برکت خداست , دستت درد نکند ,
راستی خداجان , شما هم حتما خیلی پولدارید که خانه تان را توی آسمان ساخته اید , تازه من عکس خانه ییلاقیتان را هم دیده ام
همان که روی زمین است و یک پارچه سیاه رویش کشیده اید ,
خیلی بزرگ است ها , تازه آنهمه مهمان هم دارید , حق هم دارید که روی زمین نیایید , چون پذیرایی از آنهمه آدم خیلی سخت است
ما اصلا خانه مان مهمان نمی آید , چون ما اصلا کسی را نداریم
ولی آقاجانمان می گوید اگر کسی بیاید ساعتش را می فروشد و میوه و شیرینی می خرد
ما مهمانی هم نمی رویم , چون ننه می گوید بد است یک گله آدم برود مهمانی
خدا جان وقت دارد تمام می شود , اگر بیشتر پول داشتم می ماندم و باز برایتان می نوشتم
ولی قول می دهم دو هفته دیگر که مزدم را گرفتم باز بیایم و برایتان ایمیل بفرستم
خدا جان به خاطر اینکه درسهایم خوب است از شما تشکر می کنم
تازه به خاطر اینکه ما توی خانه مان همه همدیگر را دوست داریم هم دستت را می بوسم
من می دانم که آدم های پولدار همه شان خودکشی می کنند , ولی من هیچوقت خودم را نمی کشم
تازه خداجان , من آدم هایی را می شناسم که حتی اسم کامپیوتر را نشنیدند بیچاره ها ,
شاید از آنها هم دفعه بعد برایت نوشتم
خداجان , نامه من را فقط خودت بخوان و به کسی نشان نده
صبر کن ...
آخ جان , پنجاه تومن دیگر هم دارم ,
خدا جان جوابم را بده ,
فقط تو را به خدا , به خارجی برایمان ننویسید ,
چون ما زبانمان خوب نیست هنوز
آخ , راستی خدا جان یادم رفت , حسن مان دارد دنبال کار می گردد , یک کاری بی زحمت برایش جور کنید
هادی هم آبله مرغان گرفته است , اگر برایتان زحمتی نیست زودتر خوبش کنید
حسین هم وقتی ننه می رود رختشویی همش گریه می کند ,
آبجی فاطمه مان هم چشمانش ضعیف شده ولی رویش نمی شود به آقاجان بگوید , چون می گوید پول عینک خیلی زیاد است
اگر می شود چشان ابجیمان را هم خوب کنید
خب .. وقت تمام است دیگر , پدرمان در آمد
خداجان مهربان ,
اگر زیاد چیزی خواستیم معذرت می خوام , هنوز خیلی چیزها هست ولی رویمان نشد
دست مهربانتان را از دور می بوسم
راستی خدا جان , ننه بزرگ آرزو دارد برود مشهد پابوس امام رضا , یک کاری برایش بکنید بی زحمت
باز هم دست و پایتان را می بوسم
منتظر جواب و کلیه می مانم
دستتان درد نکند

بنده کوچک شما , صادق


...
خواست دکمه send رو بزنه
دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی میرف
یهو کامپیوتر خاموش شد
خشکش زد
- اااااا
صدایی از پشت سرش گفت :
- اون سیستم ویروسیه , نگران نباش , الان دوباره میاد بالا
اسکناس های مچاله , توی عرق کف دستش خیس شد
دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود
یه قطره اشک از گوشه چشمش غلطید روی گونه اش
بلند شد
پول رو داد و از کافی نت زد بیرون
توی راه خودشو دلداری می داد
- دوهفته دیگه باز میام ...
- باز میام ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/19ساعت 19:32  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

خیلی دلم گرفته انگار که به اندازه کل دنیا توش غصه داره ...

یکی آبجی من بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/04ساعت 19:0  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

                      

 

 

      *.¸¸.•*¨`•»ولنتاین همگی مبارک «•´¨*•.¸¸.*

 

                      

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/11/25ساعت 12:57  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  | 

):

امرووز فکر کنم بعد از ۲-۳ ماه آپ کردم .دلم واستون خیلی تنگ شده بود

این رووزا همش گرفتار درسامم -- نمیتونم زیاد بیام

تصمیم گرفتم امسال غیر از درسبه هیچی فکر نکنم

ولی خب دله دیگه

دلیل اینکه پستامو حذف کردم این بود که میخواستم یه چیزای دیگه ای بنویسم

حس کردم شاید زیادی تکراری یا خیلی خیلی بد مینویسم

بعضی وقتا میومدم و به چن تاتون سر میزدم

به  محمد , پیاز چه و...

 دوس داشتم  محمد با ساحل بمونه و زندگیشون هر رووز شیرین تر بشه

ولی مثه اینکه....خدا......

نمیدونم

ولی خیلی دختر خوبی بوود و منم خیلی دوسش داشتم

دیگه چه برسه به محمد که شوهرش بود

اوون موقعی که من با  یه دل خوش میومدم برا محمد نظر میزاشتم

نمیدونستم چرا دیر دیر میاد یا چن وقت قراره ازش خبری نداشته باشم

هر روز  وبلاگشو چک میکردم ببینم آپ کرده یا نه

تا اون رووز که ........

ساحل با هممون خدافظی کرد

واقعا الان بهش رسیدم که وقتی من تووی شادی های خودم غرق میشم  ممکنه نزدیک ترین دوستم یا یکی دیگه که حتی اون سر دنیاس....... بزرگ ترین دردای دنیا رو تحمل کنه ..خیلی سخته

هیچ وقت هیچ کدوممون نمیتونیم محمد  رو درک کنیم چون برامون یه اتفاقی مثل اون نیفتاده

خیلی سخته که آدم عشقشو از دس بده

واقعا متاسفم

داداشی

تسلیت میگم ـــــــ انشالا که غم آخرت باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/28ساعت 12:16  توسط ♥ ♥ ♥HoNeY♥ ♥ ♥  |